درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
عشق يعني مستي و ديوانگي
عشق يعني با جهان بيگانگي
عشق يعني شب نخفتن تا سحر
عشق يعني سجده ها با چشم تر
عشق يعني سر به دار آويختن
عشق يعني اشک حسرت ريختن
عشق يعني در جهان رسوا شدن
عشق يعني مست و بي پروا شدن
عشق يعني سوختن يا ساختن
عشق يعني زندگي را باختن
عشق يعني انتظار و انتظار
عشق يعني هرچه بيني عکس يار
عشق يعني ديده بر در دوختن
عشق يعني در فراقش سوختن
عشق يعني شعله بر خرمن زدن
عشق يعني رسم دل بر هم زدن
عشق يعني لحظه هاي التهاب
عشق یعنی همچو من شیدا شدن









نوشته شده توسط شروین در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 13:34 موضوع | لینک ثابت
من نشاني از تو ندارم
اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:
درعصرهاي انتظار،
به حوالي بي کسي قدم بگذار!
خيابان غربت را پيدا کن
و
وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو!
کلبه ي غريبي ام را پيدا کن،
کناربيدمجنون خزان زده
و
کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام!
درکلبه را باز کن
و
به سراغ بغض خيس پنجره برو!
حرير غمش را کنار بزن!
مرا مي يابي
نوشته شده توسط شروین در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 13:6 موضوع | لینک ثابت
گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست
گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه باید بروم حوصله ای نیست
پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی و دیگر اثر از چلچله ای نیست
گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغلهای نیست
فتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزند دل من مساله ای نیست
نوشته شده توسط شروین در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 8:47 موضوع | لینک ثابت
مرگ از زندگی پرسید این چه حکمتی است که باعث می شود تو شیرین ومن تلخ جلوه کنم
زندگی لبخندی زد و گفت دروغ هایی که در من نهفته است و حقیقت هایی که در تو وجود دارد









زندگی زندونه و اسیر دربندش منم
همه زندونین و کسی نمیاد کمکم
نمی زاره لحظه ای غصه بره از تو سینه
می گه هر جا که بری آسمونش همینه









نوشته شده توسط شروین در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 8:41 موضوع | لینک ثابت
شخصي مي گفت من شانزده سال دارم بزرگي به او خرده گرفت که نبايد بگويي شانزده سال دارم بايد بگويي شانزده سال را ديگر ندارم































نوشته شده توسط شروین در پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386 ساعت 8:15 موضوع | لینک ثابت
مرا آن نازنین از یاد برده
به آغوش فراموشی سپرده
امیدم خفته، اندوهم شکفته
دلم مرده ، تن و جانم فسرده
اگر من لاله ای بودم به باغی
نسیمی می گرفت از من سراغی
دریغا لاله ی این شوره زارم
ندارم همدمی جز درد و داغی
دل من جام لبریز از صفا بود
ازین دلها، از این دلها جدا بود
شکستندش به خودخاهی شکستند
خطا بود آن محبت ها خطا بود
نوشته شده توسط شروین در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 9:42 موضوع | لینک ثابت
|
نام : گمنام... شهرت : آواره.... شغل : عاشق.... نام پدر: پريشان.... نام مادر: گريان.... نام خواهر : نگران.... نام دوست : بامرام ... نام اطرافیان: بي خيال.... محله : از ديار فراموش شدگان.... درد : سکوت.... غزل : آه .... دبيرستان : عاشقان..... جرم : دوست داشتن بی دلیل ..... محکوم : به زنده ماندن ... پلاک : بيکران...... نشاني :شهر صفا ، ميدان وفا ، بزرگراه محبٌت ، خيابان آشنايي ، چهارراه سرگرداني کوچهغم |
نوشته شده توسط شروین در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 9:40 موضوع | لینک ثابت
ye dokhtare bood ke koor bood ye doost pesari dasht dokhtare asheghe pesare bood va migoft age cheshm dashtam hamishe ba to mimoondam ye rooz yeki peida shod cheshmasho dad be dokhtare, dokhtare did ke doost pesaresh koore goft boro dige nemikhamet pesare labkhande talkhi zado goft az cheshmam khoob moraghebat kon!!!!!!!
نوشته شده توسط شروین در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 9:36 موضوع | لینک ثابت
صدای قلبم و می شنوی
مطمئنم که احساسش می کنی
حتی اگر ازت دور باشم
دستم نمیاد بنویسم
نمیدونم من بد بودم یا تو
ولی اگر من بد بودم به پستی تو نبودم
حتی اگر این و به خودت تلقین کرده باشی
دلایل زیادی دارم
نمی دونم برام مردی یا هنوز هستی
مثل برزخ می مونه
خیلی بده آدم تکلیف دلش و ندونه
بعضی وقتها دلم برات تنگ میشه
اشکم از گونه هام سرازیر می شه
بعضی وقتها احساس آزادی می کنم
بعضی وقتها خوشحال و سرمست
بعضی وقتها ناراحت و دمق
ولی این و می دونم
هر جا تو باشی خوشی
کسی برات مهم نیست
نمیخوام توی مسائل دیگه زود قضاوت کنم
ولی امیدوارم خوب باشی نه بد
برات همیشه آرزوی موفقیت می کنم
البته اگر دوباره تو یادم بیای
چون من دارم سغی می کنم فراموشت کنم
و مطمئن باش که تو پشیمون می شی ولی اون موقغ دیگه دیر
بهت گفته بودم که اگر لازم بشه خیلی راحت تر از اون که فکرش و کنی تموم میشه
حالا اگر نقش دلقکم بازی کنی و برگردی نمیدونم شاید قبولت کنم
آخه تو که می دونی .............
یا حق
نوشته شده توسط شروین در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 ساعت 12:29 موضوع | لینک ثابت
باید اموخت که عشق دریچه ای است به سوی مهربانی.باید زیبایی را درک کرد.باید خدا را در میان
یاسها دید.باید برای احساس از لطافت گفت.باید شاخه های سبز اطلسی را نوازش کرد.باید زیر
باران صداقت مهربانی را درک کرد.باید برای هر قلبی جایی گذاشت.باید برای نیلوفرهای ابی تکه ای از
رنگین کمان کند.
بیایید در کنار یکدیگر بهاری سبز تابستانی پر امید خزان برگ ریز و زمستان مهربانی را تجربه کنیم.
به ان سوی شهر برویم تا وسعت مهربانی خورشید را درک کنیم.قلبهامان را به یکدیگر هدیه کنیم
و تلاطم عشق را در این اقیانوسهای بیکران احساس کنیم.
چرا هرگز غرور را نشکنیم؟ چرا موسیقی دوستی را با سر انگشتان احساس اشنا نکنیم؟ چرا هیچگاه
صدای شکستن قلبها را نشنیدیم؟ چرا تمام پلهای مهربانی را زیر فشار کینه خراب کردیم و خنده ای از
سر خشم بر سر ویرانه های خود پاشیدیم؟
بیائید این بار در زلالی چشمانمان صدفهای مهربان را از دشت لاجوردی زنبقها هدیه بگیریم و امیدوار
و صبور در کنار یکدیگر باغچه مهربان یاسمینها را ابیاری کنیم.بگذاریم خورشید نگاهمان از پس ابرهای
بغض و کینه طلوع کند و اتش قلبمان را با باران چشمانمان خاموش کرده و زندگی را با تمام زیبائیش
تجربه کنیم.
پس بیایید خدا را ببینیم








نوشته شده توسط شروین در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 22:19 موضوع | لینک ثابت
من مانده ام و دنیایی حرف نگفته
ان روزها گذشتند روزهای پیاپی شور زندگی
روزهایی که بوی امید می داد
لحظه هایی که مرا تا اوج خوشبختی می رساند
اما...
حالا من مانده ام و دلتنگی
من مانده ام و دنیایی حرف نگفته
حالا من هستم و خستگی از
رکود لحظه های کبود خاطره
انگار گم شده ام در هجوم سکوتی تلخ
انگار از ذهن زمان پاک شده ام
و در سیاهی سمج روزهای بی پایان گم
کاش می توانستم
از دیار غریبانه دلتنگی هجرت کنم
کاش توان این را داشتم
تا مرز رویای سبز با هم بودن پرواز کنم
و در آغوش مهربانی ها جانی تازه بیابم
اما زندگی عوض نمی شود
و روی لحظه ها پا می گذارد





نگاهی نکنیم که دل کسی بلرزد ، خطی ننویسیم که آزار دهد کسی را، یادم باشد روز و روزگار خوش است و تنها دل ما دل نیست ....
نوشته شده توسط شروین در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 22:11 موضوع | لینک ثابت
|
نشاني خانه دوست كجاست ؟ در فلق بود كه پرسيد سوار (سهراب سپهری) |
نوشته شده توسط شروین در دوشنبه بیست و پنجم تیر 1386 ساعت 15:30 موضوع | لینک ثابت
اگه یه روز خواستی بری حتما خبرم کن قول میدم ازت نخوام بمونی ولی ازت میخوام زود برگردی![]()
اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم منتظرت میمونم اما ازت یه خواهش دارم وقتی اومدی یه شاخه گل رو قبرم بزار![]()
یبني آدم اعضا يکديگرند که مثل سگ بهم مي پرند چو عضوي بدرد آورد روزگار که پنچر شود چرخ آموزگار تو کز محنت ديگران بي غمي گمونم پسر عمه شلغمی![]()
تعريفي از يك مرد مجرد : مردي كه فرصت بد بخت كردن يك زن را از دست داده است!![]()
تركه ميميره ميره اون دنيا، ازش ميپرسن چي شد مردي؟
ميگه داشتم شير ميخوردم.
ميگن اِ؟ شيرش فاسد بود؟
ميگه نه بابا. گاوه يهو نشست![]()
زن تركه حامله بوده و براي تشخيص جنسيت بچش ميره سونوگرافي. زنه با دكتره ميرن توي اتاق و بعد نيمساعت دكتره مياد بيرون ميگه آقا مژده بچه شما دختره. تركه ميگه آخي، ...آقاي دكتر بپرس اسمش چيه؟!![]()
تركه ميره خياطي ميگه: با اين پارچه برام يه كت و شلوار بدوز، فردا نيام بگي سوزنم شكست، برق نبود، چرخم خراب شد، اصلا پدرسگ نميخواد بدوزي، پارچه رو بده برم دنبال کارم![]()
به تركه گفتن با شاش جمله بساز گفت با اكبر و داداشاش رفتيم سينما گفتن بابا منظور جيشه گفت خوب آبجيش هم بود ![]()
یه روز یه مورچه با یه فیل ازدواج می کنن دو روز بعد فیله میمیره .مورچه برمیگرده میگه: دو روز زندگی کردیم حالا یه عمر باید قبر بکنم![]()
به یک آخونده میگن، شما از خودت کون گشاد تر دیدی تاحالا؟ میگه آره، اونهایی که به من میگن التماس دعا حاج آقا![]()
ترکه داشته پسرشو در مورد ازدواج نصيحت ميكرده، ميگه: پسرم خواستی زن بگيری، برو از فاميل زن بگير.. ببين تو همين دور وبر خودمون، داييت رفته زن داييت رو گرفته... عموت رفته زن عموت رو گرفته... حتی خود من، اومدم مادرت رو گرفتم!![]()
به تركه آب ميدن جاي مشروب، مست ميكنه و عربده ميكشه! ميگن: بابا جون اوني كه خوردي آب بود، ميگه: ديگه دير گفتيد، منو گرفته![]()
ترکه با ماشينش يه دختر سوار مي کنه مآمورا جلوشو مي گيرن مي گن:خواهرم شما پياده شو .... ترکه با تعجب مي گه :خواهر شماست؟!؟! وضعش خرابه ها![]()
چرا روی آدرس اینترنت به جای یک دبیلیو، سه تا دبیلیو میگذارند؟ چون کار از محکمکاری عیب نمیکنه!![]()
..........................................................
چرا مار نمیتواند به مسافرت برود؟ چون دست ندارد که برای خداحافظی تکان دهد!![]()
..........................................................
برای قطع جریان برق چه باید کرد؟ باید قبض آن را پرداخت نکرد! ![]()
..........................................................
آخرین دندانی که در دهان دیده میشود چه نام دارد؟ دندان مصنوعی! ![]()
..........................................................
چطور میشود چهارنفر زیر یک چتر بهایستند و خیس نشوند؟
وقتی هوا آفتابی باشد این کار را انجام دهند! ![]()
..........................................................
اگر سر پرگار گیج برود چه میکشد؟ بیضی! ![]()
..........................................................
اگر کسی قلبش ایستاده بود چه میکنید؟ برایش صندلی میگذاریم! ![]()
..........................................................
چرا لکلک موقع خواب یک پایش را بالا میگیرد؟ چون اگر هر دو را بگیرد، میافتد! ![]()
..........................................................
چرا دود از دودکش بالا میرود؟ چون ظاهرا چاره دیگری ندارد! ![]()
تو آبادان وقتی هوا تاریک میشه از بلندگوهای مسجد اعلام
میکنند: همشهریان محترم هوا تاریک شد. لطفا عینکاتون و بردارید![]()
..........................................................
یه پری افسانه ای به یه مرد میگه: یه آرزوت رو بگو تا برآورده
کنم. مرده میگه: یه کاری کن که زنم حسابی احمق بشه تا
بتونم با خیال راحت بهش دروغ بگم و هی مچم رو نگیره. پریه
قبول میکنه و میگه: برو خونه تون. آرزوت رو برآورده کردم. مرده
خوشحال میره خونه, میبینه زنش تبدیل به یه مرد شده![]()
..........................................................
روزی دو مگس بر روی سر مرد تاسی مینشین مگس کوچیکتر
میگه پدر من تشنمه باباش میگه پسرم در این بیابان بی اب و
علف از کجا برات اب پیدا کنم![]()
..........................................................
قاضی به دزده میگه تو این همه دزدی رو تنهایی انجام میدی؟؟
دزده میگه ای بابا مگه تو این زمونه آدم درستکار هم پیدا میشه
که به شراکت انتخاب کنم؟؟!![]()
..........................................................
بچه:مامان نهار چی داریم؟ مادر با عصبانیت:زهر مار بچه:آخ جون از شر املت راحت شدیم![]()
..........................................................
مرغ و خروس با هم میرن مغازه مواد پروتئینی. خروسه میگه
ببخشین یک کیلو تخم مرغ بدین. فروشنده بهش میگه بابا شما
دیگه چرا؟ مرغه با خجالت میگه آخه ما هنوز نامزدیم![]()
..........................................................
یه روز یه خانمی زنگ میزنه به دکتر میگه : آقای دکتر به دادم
برسید بچه ام مداد قورت داده
دکتر میگه : من همین الان میام، خانم میگه تا اون موقع چی کار
کنم، دکتر میگه با خودکار بنویسی![]()
..........................................................
یک بابایی یه ماهی تو پاکت دستش بوده، رفیقش میبیندش،ازش
میپرسه: جریان این ماهیه چیه؟ میگه: دارم برای شامیبرمش
خونه. ماهیه میگه: مرسی من شام خوردم، منو ببر سینما![]()
..........................................................
میدانید چرا ناپلئون همیشه از کمر بند قرمز استفاده میکرده و
این که حکمت کمربند ناپلئون چیست ، این سوال برای خیلیها
پیش آمده و جواب آن فقط یک جمله است : از کمربند قرمز
استفاده میکرده تا از افتادن شلوارش جلوگیری کند !
........................................................
شباهت بلال و خیار چیست؟ هیچکدامشان در «تایتانیک» بازی نکردند!
بالاش ميذاره
نوشته شده توسط شروین در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 5:44 موضوع | لینک ثابت
دختری از پسری پرسید : که آیا اون رو قشنگ میدونه؟
پسر جواب داد : نه
دختر پرسید : آیا دلش می خواهد تا ابد با او بماند ؟
پسر جواب داد : نه
سپس پرسید : اگه ترکش کنه گریه می کنه ؟
و بار دیگر پسر تکرار کرد : نه
دختر در حالی که ناراحت بود وقتی خواست دیگه بره
در حالی که اشک از چشمانش جاری می شد پسر بازویش
را گرفت و گفت :
تو قشنگ نیستی بلکه... زیبایی
من نمی خواهم تا ابد با تو باشم بلکه من ...نیاز... دارم که با تو باشم
اگر بری من گریه نمی کنم بلکه من .. میمیرم....
نوشته شده توسط شروین در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 5:8 موضوع | لینک ثابت
۹۰۰ بار،جمله ي عاشقانه را در ۸۰۰ جای مختلف بین ۷۰۰ نفر به ۶۰۰ زبان مطرح کردم. ۵۰۰ نفر آنها ۴۰۰ جمله را به ۳۰۰ زبان در ۲۰۰ برگ ترجمه کردند. ۱۰۰برگ برای تو در ۹۰ روز، روزی ۸۰ مرتبه خواندم. ۷۰ جمله ی آن را در روز، روزی ۶۰ مرتبه به صورت ۵۰ تایی برای خودت تکرار کردی و ۴۰ تای آن را آموختی پس از ۳۰ دقیقه ۲۰ بار آن را از تو سوال کردم و تو به ۱۰ سوال من ۹ مرتبه ۸ سوال ۷ جواب صحیح دادی و در فاصله ی ۶ روز، روزی ۵ مرتبه در ۴ ساعت تو را به ۳ مکان از مکان های عاشقانه دعوت کردم ۲ ساعت التماس کردم تا ۱ مرتبه گفتی:
ی خوام فریاد بزنمدوستت دارم
نوشته شده توسط شروین در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 5:5 موضوع | لینک ثابت
زندگي مفهوم عشق است و صداقت خانه اش
مرگ پايان عشق است و قامت باورش
بوديم و كسي پاس نداشت كه هستيم
مي رويم گر بدانند كه بوديم كه رفتيم
رفته شده از يادت اين گوهر شيرين دل
کجایی دلم برات تنگ شده.........
نوشته شده توسط شروین در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 5:2 موضوع | لینک ثابت
زندگي زيباست
زندگي زيباست نه به زيبايي عشق
زندگي روياست نه به زيباایي روياي عشق
زندگي درياست نه به پر آبي و عمق درياي عشق
زندگي يك لحظه است و اين يك لحظه زيباست
نوشته شده توسط شروین در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 4:55 موضوع | لینک ثابت
چقدر سخته تو چشماي کسي که قلبتو بهش دادي و به جاش يه زخم هميشگي به دلت داده ، زل بزني و به جاي اينکه لبريز از نفرت بشي حس کني هنوزم ديوونشي و دوستش داري چقدر سخته که دلت بخواد سرتو باز به ديواري تکيه بدي که يه بار زير آوار غرورش همه ي وجودت له شده چقدر سخته که تو خيالاتت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي چقدر سخته که وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه تو خيس کنه اما مجبور باشي بخندي تا نفهمه هنوز... عاشقي؟ پس گوش كن ! بدان، عاشق به اميد عشقش زندست . بدان، يه عاشق،عاشق كشي بلد نيست . بدان، يه عاشق هرگز دروغ نميگه مخصوصاً به عشقش . بدان، اگه به كسي دروغ گفتي يعني اون رو كشتي . اگه عشقت رو دوست داري هرگز به اون قول نده. خجالت و غرور رو بذار كنار اگه دوسش داري بهش بگو ،به ساده ترين شكلي كه بلدي يا ميدوني كه ميفهمه كه دوسش داري كسي مي تواند به پاي عشق بميرد كه پيش از آن در زندگي پيش چشمانش مرده باشد ...
نوشته شده توسط شروین در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 2:32 موضوع | لینک ثابت
|
ای که می پرسی نشان عشق چیست عشق چیزی جز ظهور مهر نیست عشق یعنی مهر بی چون و چرا عشق یعنی کوشش بی انتها عشق یعنی دل تپیدن بهر دوست عشق یعنی جان من قربان اوست عشق یعنی دشت گل کاری شده در کویری چشمه ای جاری شده عشق یعنی گل به جای خار باش پل به جای این همه دیوار باش عشق یعنی خدمت بی منتی عشق یعنی طاعت بی جنتی عشق یعنی ظاهر باطن نما باطنی آکنده از نور خدا در تنور عاشقی سردی مکن در مقام عشق نامردی نکن عشق را دیدی خودت را پاک کن سینه ات را در حضورش چاک کن کاش جانم در شراب عشق باد خانه جانم خراب عشق باد هر کجا عشق اید و ساکن شود هر چه ناممکن بود ممکن شود | ||
نوشته شده توسط شروین در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 ساعت 2:23 موضوع | لینک ثابت
اومدی تو سرنوشتم
بی بهونه پا گذاشتی![]()
اما تا قایقی اومد ![]()
از منو عشقم گذشتی![]()
رفتی با قایق عشقت سوی روشنی فردا![]()
من و دل اما نشستیم چشم به راهت لب دریا![]()
توی جهنم می بینمت !
تو به جرم اینکه قلبمو دزدیدی...
منم به خاطر اینکه خدا رو ول کردم تورو پرستیدم




سال ها همصحبتم بودي و همرازم نبودي
با توعمري همنفس بودم هم آوازم نبودي
باغ بودم بي خبر از من گذشتي گل نچيدي
دل به آواز تو بستم نغمه پردازم نبودي
برسربامت نشستم دانه شوقم ندادي
خواستم تا پر گشايم بال پروازم نبودي
رازها در سينه پنهان كردم وباكس نگفتم
رفتم آن را با تو گويم محرم رازم نبودي
سوز دل در پرده گفتم ره به آوازم نبردي
سازه يكرنگي زدم دلدار دمسازم نبودي
روز تنهايي به چشمت شعله مهري نديدم
در شب ظلماني من پرتو اندازم نبودي
بود اميدم همدم وآغازوانجامم تو باشي
فكرانجامم نكردي يار آغازم نبودي
دوباره دل هوای با تـــــــو بودن کرده
نگو اين دل ،دوری عشقت را باور کرده
دل من خسته از اين دست به دعاها بردن
سال ها همصحبتم بودي و همرازم نبودي
با توعمري همنفس بودم هم آوازم نبودي
باغ بودم بي خبر از من گذشتي گل نچيدي
دل به آواز تو بستم نغمه پردازم نبودي
برسربامت نشستم دانه شوقم ندادي
خواستم تا پر گشايم بال پروازم نبودي
رازها در سينه پنهان كردم وباكس نگفتم
رفتم آن را با تو گويم محرم رازم نبودي
سوز دل در پرده گفتم ره به آوازم نبردي
سازه يكرنگي زدم دلدار دمسازم نبودي
روز تنهايي به چشمت شعله مهري نديدم
در شب ظلماني من پرتو اندازم نبودي
بود اميدم همدم وآغازوانجامم تو باشي
فكرانجامم نكردي يار آغازم نبودي
دوباره دل هوای با تـــــــو بودن کرده
نگو اين دل ،دوری عشقت را باور کرده
دل من خسته از اين دست به دعاها بردن
نوشته شده توسط شروین در شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت 14:15 موضوع | لینک ثابت
من دلم گرفته
آی جماعت یکی بیاد و داد من رو گوش بده
، یکی بیاد دو کلمه با هم حرف بزنیم ، یکی بیاد تو مخ من فرو کنه که چرا ما خودمون با دست خودمون می زنیم توی سر خودمون اصلا نمی خواد کسی بیاد فقط تو رو خدا زنگ بزنید آتش نشانی چون یه قسمتی از بدنم که اصلا مایل نیستم بگم کجا داره می سوزه
من آتیش گرفتم از این همه بی عقلی و کم خردی
از هزار و چهارصد سال پیش تا به حالا سنی ها متعه یا همون ازدواج موقت رو بنا به دستور خلیفه دوم حروم می دونستند اما حالا سنی های دو آتیشه ای که ما بهشون می گیم وهابی اعلام کردند که ازدواج موقت عین شیر مادر حلالتون هر کی می خواد بسم الله
اما یه پسر یا دختر شیعه باید به خاطر ازدواج موقت هزار تا در رو بزنه و بعد هم نا امید از همه جا اون کاری رو می کنه که نباید بکنه
و این در حالی هست که ائمه ما از هزار و چهارصد سال پیش گفته اند که هر کسی اعتقاد نداشته باشه که ازدواج موقت حلاله ،دین و مذهبش زیره سئوال می ره
چه کسی با ما این کار رو کرده؟ چرا تا پای حد الهی وسط می آد صد تا دستگاه و سازمان خود رو مسئول اجرای حدود می دونند و اگر یه ضربه شلاق کمتر زده بشه زمین می ره آسمون و آسمون می آد زمین اما وقتی می گوییم بابا اسلام که همش گریه و سینه زنی نیست اسلام که همش شلاق زدن و اعدام کردن نیست اسلام همون طور که زنا کار رو با فجیع ترین وضع یعنی سنگسار می کشه همون طور هم بین یه دختر و پسر الفت و دوستی برقرار می کنه و به غیر از لذت حلال این دنیا وعده بهشت رو هم توی اون دنیا به خاطر ازدواج موقتشون میده
امام صادق گفت بدترین دشمنان اسلام کسانی هستند که یک قسمت دین رو بگیرند و یه قسمت دیگه رو ترک کنند پس نکنه که از این آدم ها باشیم 
اگر من خلافی کردم و قراره شلاق بخورم با لذت تمام این درد رو تحمل می کنم اما توقع دارم موقعی هم که پای حلال خدا به وسط می آد کسی حرف نزنه
لذت حلال حق هر دختر و پسر مومن و پاکه
آبادی بت خانه ز ویرانی ماست...............جمعیت کفر از پریشانی ماست
اسلام به ذات خود ندارد عیبی................هر عیب که هست از مسلمانی ماست
للهم الرزقنا
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
یه روز یکی از رفقا بهم گفت فلانی تو هنوز پسری؟
به شوخی گفتم نه تازگی ها دختر شدم
گقت نه بابا دیوانه منظورم این هست که هنوز با کسی رابطه جنسی نداشتی؟
من که یه کم جا خورده بودم گفتم ننننننه....
گفت پس اینقدر شعار نده که نمی دونم لذت حلال بی رنج و ملال و از این چرت و پرت ها...
گفتم مگه چیه خب؟
گفت ببین جوجه ماشینی جون من با تنها کسی که رابطه جنسی نداشتم خواهر خواجه حافظ شیرازی بوده که اون هم دارم مخش رو تیلیت می کنم که یه شب بعله...
پس بدون که هر چی می گم راسته
گفتم خب مثلا چی می گی؟
گفت اولا می گی برو یه همسر پاک گیر بیار(تو این لحظه از خنده کف خیابون دراز کشیده بود و ترسیدم که الساعه قالب تهی بکنه و خواهر خواجه حافظ بیوه بشه)بعدش که یه کم حالش بهتر شده بود ادامه داد:آخه تو برای ازدواج دائم می تونی یه همسر پاک گیر بیاری که حالا اومدی توی ازدواج موقت دنبال همسر پاک می گردی؟(من هم داشتم عین بز اخفش مات و مبهوت نگاهش می کردم)
گفتم خب چی بگم
گفت حالا از این ها بگذریم ، بر فرض که لعبت خوبی هم گیرمون افتاد می خواهی کجا با هم باشید؟به نظر من سبزه های میدون آزادی جای بدی نیست هم رمانتیک هست هم قشنگ(باز هم دلش رو گرفت و از خنده مثل لبو قرمز شد)
بعد دوباره ادامه داد و گفت بچه مثبت چی کاره ایی؟
گفتم خب خودت می دونی دیگه دانشجو هستم پرسیدن نداره که
گفت آهان ببخشید آق مهندس شما ماهیانه چقدر حقوق می گیرید؟
گفتم خب حقوق که نمی شه اسمش رو گذاشت در واقع پول کرایه ماشین هم نمی شه یه چیزی حدود 10 -20تومنی ازدانشگاه کمک هزینه تحصیلی میدن تازه ما که دانشگاه دولتی هستیم اینطوره دانشگاه های دیگه که ای بابا رس طرف رو می کشند
گفت خب پدر بیامرز من هم همین رو می گم دیگه این جوون های بدبخت از کجا به گفته جنابعالی مهریه همسران محترمشون رو بیارند ؟این که دیگه مهریه توی ازدواج دائم نیست که بگی کی داده کی گرفته هرچند که الان هم مد شده تو ازدواج دائم هم همه میدن و هم همه می گیرند(باز قیافه من رو تصور کنید باچشم های خیره)
گفتم پس نتیجه چی میشه؟
گفت نتیجه که معلومه پسرها برند وازکتومی دخترها هم برندبرای عمل
کلی خندیدیم و تو مسیر خونه به حرفهاش فکر می کردم و قدم می زدم بیچاره خب راست می گفت از قدیم گفتند حرف حساب جواب نداره اما مگه می شه جز حرام کار دیگه ایی نشه انجام داد؟این که با اعتقادات دینی من متضاد بود . من نمی تونستم قبول کنم که خدا تشنگی رو خلق کنه اما جز شراب چیز دیگه ایی برای رفع تشنگی نداشته باشه ، من نمی تونستم باور کنم که خدا گرسنگی رو خلق بکنه اما جز گوشت خوک چیز دیگری برای خوردن وجود نداشته باشه نه این ها واقعیت نداشت و من خودم رو مسئول می دونستم تا جواب این سئوال ها رو پیدا کنم .
خلاصه از فردا دست به کار شدم و خیر سرم شروع کردم به پژوهش که چه کنیم چه نکنیم جواب ها رو پیدا کنیم اول از آسون ترین راه شروع کردم بله درست حدس زدید روحانی مسجد محله خلاصه شب که شد کلی از این عطر حزب اللهی ها به خودم زدم و پیرهنم رو انداختم رو شلوارمو و یه شلوار خمره ای با 45 تا پیله در جلو پوشیدم و زودتر رفتم صف جلو جا گرفتم و شروع کردم فکر کردن که چی بگم و چه جوری بگم . طولی نکشید که صدای صلوات رشته افکارم رو پاره کرد و به ارتفاع 3متر و 33سانت از جا پریدم و تازه متوجه شدم که به به عزیز دل برادر اومده
.بله حاج اقا تشریف فرما شده بودند و من هم من باب پاچه خواری با اون تریپی که زده بودم تمام قد ایستادم و با لهجه غلیظ عربی گفتم سلام علیکم و رحمه الله و برکاته ،بنده خدا حاج آفا هم یه نگاهی به من انداخت و جواب سلامم رو داد و رفت نشست رو سجاده و مشغول کار خودش شد .من هم که از انجام مرحله اول عملیات تو پوست خودم نمی گنجیدم نشستم و به مرحله بعدی فکر می کردم که باز صدای قد قامت الصلاه بلند شد .خب بلند شدم و نماز رو زدم توی رگ و کلی کیفور از این که نماز رو هم امشب به جماعت خوندیم
البته ناگفته نماند که سر نماز هر کاری می کردم این فکر لامصب یه جا جمع بشه و حواسم به نمازم باشه نشد که نشد .خلاصه اینکه وقتی ملت داشتند مسجد رو ترک می کردند و مسجد داشت کم کم خلوت می شد فرصت رو غنیمت شمردم و اومدم پیش حاج آقا و دوباره یه دونه از اون سلام های عربی کردم و نشستم و البته به زبون مذهبی و کاملا حزب اللهی تمام آنچه که تو ذهنم بود و با رفیقم راجع بهش حرف زده بودیم رو گفتم
.حرف هام که تموم شد اول یه بار از سر تا پا و بعد هم دوباره از پا تا سرم رو یه نگاهی کرد
و گفت :البته به نظر می آید که شما جوان مومن و متدینی باشید و حساب شما از مقوله اراذل و اوباش هوس ران که علی الاتصال به فکر شکم و زیر شکم هستند جداست
و احیانا اگر خدای ناکرده و زبانم لال به شهوت دچار شده ایید بگویید ابوی محترم و یا والده محترمه بیایند ان شاءالله با صحبت هایی که می کنم امید است که مشکل رفع و وسوسه شیاطین قطع گردد و زوجه مطهره ایی به شما تزویج شود که به لطف خداوند از این مخمصه رهایی پیدا کنید فی الحال هم من بروم چون عیال و اهل بیت در خانه منتظرند و خدای ناکرده توقف و مکث قلیل بنده در مسجد مسبب تشویش اذهانشان نشود و من الله التوفیق خدا نگهدار خدا حافظ
و همین طور که خداحافظی می کرد دور شد و رفت ومن هم از این جواب کامل و جامع خشکم زده بود
.دیگه سرتون رو درد نیارم که تا خونه چند تا پس گردنی به خودم زدم که آخه مرتیکه یه لا قبا بی کاری که می ری از این ها از این سئوالات می پرسی ؟
اِاِاِ دیدی چی گفت ؟به من می گه خدای نکرده و زبونم لال اگر دچار شهوت شدی به ننه بابات بگو بیان اینجا که زنت بدیم خاک بر سر من که اینجوری میخواهند بهم زن بدن
اصلا سئوال من چه ربطی به این حرف ها داشت؟ من خیلی مودبانه پرسیدم حالا که همسر مناسب و پول و مکان نیست چه خاکی بر سر کنیم فقط همین حالا اومده به من می گه حسابت از اراذل و اوباشی که به فکر شکم و زیر شکمند جداست
خلاصه اون شب کلی قمر در عقرب بودم
تا اینکه به خودم گفتم می رم از اساتید می پرسم باز اون ها کله هاشون اِی بفهمی نفهمی یه چیز هایی توش هست و فردای اون روز که از قضا با استاد تاریخ اسلامی هم کلاس داشتیم یه تریپ معمولی زدم و رفتم سر کلاس در ضمن این رو هم بگم که استاد تاریخ اسلامی ما دکتری داره و در ضمن از هشت سال جنگ ده سالش تو جبهه بوده و از اون آدم های با صفا و در عین حال با سواده 
اون روز اومدم و بعد از کلاس گفتم استاد یه سئوال شخصی دارم می شه بپرسم گفت بفرمایید گفتم استاد خلاصت کنم یه جوون بدبخت که نه پول داره نه جا داره ونه شانس که یه همسر خوب برای ازدواج موقت پیدا کنه چه خاکی توی سرش کنه ؟؟؟ 
بنده خدا یه کم نگا نگا کرد
و بعد سرش رو انداخت پایین و گفت ببین پسرم تو مورد آخری که من کاری نمی تونم بکنم
خدایی دیگه از من گذشته با این سن و سال و موقعیت دنبال مورد خوب بگردم اما تو مورد دومی که مسئله جا و مکانه خب یه روز خانوم بچه ها رو دست به سر می کنم و می فرستم دنبال نخود سیاه و بعد بهت خبر می دم که جا فراهم هست
و در باره موضوع اولی هم فکرش رو نکن چون بعد یه عمر قناعت و زحمت کشی یه پس اندازی دارم که بتونم کمکت کنم حالا هر جور که می خواهی ما در خدمتیم
من که از خجالت خیس عرق شده بودم گفتم استاد منظورم خودم نبود کلی سئوال کردم می خوام به جواب برسم .با گفتن این حرف بنده خدا دیگه نتونست خودش رو نگه داره و عین بمب ترکید و از خنده روی میز ولو شد
من هم از خنده استاد خنده ام گرفته بود و داشتم آرووم می خندیدم که خنده اش رو تموم کرد و گفت عذر می خوام منظوری نداشتم فقط خیلی با مزه گفتی یه بار دیگه بگو می خواهی چی کار کنی ؟می خواهی به جواب برسی ؟و دوباره خنده اما این بار شدیدتر از قبل
و بعد از دو سه بار خنده و عذر خواهی خیلی جدی گفت ببین پسرم اسلام دین کاملی هست که ما خرابش کردیم اسلام به ذات خود ندارد عیبی و من ادامه دادم هر عیب که هست از مسلمانی ماست گفت آره آفرین از مسلمانی ماست خدا همه شرایط رو برای لذت و کامجویی ما از دنیا فراهم کرده اما تا خودمون نخواهیم نمی شه تقصیر خدا چیه که ما برای هر کاری یه جای مخصوص می سازیم اما حاضر نیستیم برای ازدواج و لذت بردن حلال جوون هامون یه جای مناسب رو در نظر بگیریم؟خدا چه تقصیری داره که حرام زیر زبون های ما شرینتر از حلال شده و دیگه حاضر نیستیم به جای گناه و فساد که ریشه اجتماع را خشکانده و جوامع بشری رو به انحطاط برده از کامیابی های حلال بهره ببریم خدا چه تقصیری داره که دختران ما به جای سبک گرفتن مهریه ها به سنگین تر شدن اون افتخار می کنند و پسرهامون پول برای همه چیز دارند الا انجام حلال خدا؟گفت این آقا پسرهایی که با مشت و لگد از سالن های بیلیارد بیرون نمی رند و یا باچوب و کتک هم از تو کافی نت ها بلند نمی شند پول از کجا می آرند؟یا دختر خانوم هایی که هیچ احتیاجی به مهریه ندارند و فقط برای اینکه به طرف بفهمونند که این لقمه چرب و نرم مجانی گیرشون نمی آد به مهریه های سنگین اعتقاد دارند چه چیزی رو به ما می فهمونه ؟اینکه خدا مقصره یا بنده خدا؟آخه انصاف هم خوب چیزیه وقتی ما نمی خواهیم خدا چه تقصیری داره؟


و این سئوالات از دانشگاه تا مسیر خونه و از اون به بعد در تمام روزها و شب ها توی ذهن من همیشه یه علامت سئوال بوده که وقتی ما نمی خواهیم خدا چه تقصیری داره؟؟؟؟؟؟



نوشته شده توسط شروین در شنبه بیست و سوم تیر 1386 ساعت 13:46 موضوع | لینک ثابت